تجربیات یک معلم ابتدایی


مشاهده سایر پروژه های درس آمار>>>>>

تجربیات یک معلم ابتدایی

HyperLink
قیمت: 20000 ریال - دو هزار تومان
گروه: پروژه های درس آمار

تعداد صفحه: 60

تعداد 60 صفحه فایل WORD DOC
فهرست مطالب
عنوان صفحه 
مقدمه
محبت زياد
دزد مدادها
دانش آموز بيقرار
ورود به مدرسه دخترانه  
لبخند معلم
عشق به معلم
كتابخانه مدرسه
دانش آموزان كندنويس
دانش آموز كمرد
اضطراب امتحان
ديدار با اولياء
وسايل كمك آموزشي
رمز موفقيت
ديكته شب
تكاليف خانه
ورزش و تدريس  
 
«اثرات تنبيه زياد»
سال دوم تدريس باز پايه دوم را داشتم. ولي اين بار فهميده بودم كه محبت حد و اندازه‌اي دارد و به خاطر رعايت اين مسئله كلاسم كم و بيش ساكت بود. ولي متأسفانه دانش آموزي داشتم كه نظم كلاس را برهم مي‌زد. دانش آموزي كه نام او جعفري بود، دانش‌آموزي بلند قدتر از بقيه و خيلي تپل كه او را مسخره مي‌كردند. خيلي شيطنت مي‌كرد ولي دوست داشتني بود و من به او علاقه داشتم زيرا بچه‌ي با محبتي بود و قيافه‌اي مهربان داشت‎‏، ولي در عين حال درسش بسيار ضعيف بود. او بسيار بي‌قرار و شلوغ بود بطوري كه مرتباً در مدرسه توسط معاونين خصوصاً يكي از آنها كه مردي بسيار خشن بود با شيلنگ كتك مي‌خورد. هر زنگ دير به كلاس مي‌آمد و تا به كلاس وارد مي‌شد يكي دو تا از بچه‌ها را مي‌زد‏، چنان مشت بر شكم و كمر آنها مي‌زد كه دانش‌آموز ضعف مي‌كرد. وقتي او را مؤاخذه مي‌كردم كه چرا اين طور مي‌كند، بدون اينكه به من پاسخي دهد سرجايش مي‌نشست و سپس به جاي گوش دادن به درس با ديگران حرف مي‌زد و شيطنت مي‌كرد و كلاس را بر هم مي‌زد. رفتار معاون با او بسيار خشن و بيرحمانه بود و اين مسئله مرا رنج مي‌داد و هميشه در پي فرصتي مي‌گشتم كه اين مسئله را با او در ميان بگذارم. تا اينكه اين فرصت دست داد.
يك روز كه در كلاس بودم شاگردم طبق معمول دير به كلاس آمد و چنان سرخ شده بود كه قابل وصف نيست وقتي جريان را جويا شدم. گفت : آقاي معاون او را تنبيه كرده است. و او مثل هميشه دق و دلي خود را سر شاگردان پياده كرد و چند تا از آنها را زد و سرجايش نشست. 
زنگ تفريح زده شد وقتي به دفتر آمدم همكارم به من گفت:‌ شنيدي شاگردت را معاون چگونه تنبيه كرده است؟ گفتم نه، گفت چطور نفهميدي؟ صداي او تا كجا مي‌آمد. ولي چون من طبقه سوم بودم صداي او را نشنيده بودم. از شنيدن اين حرفها بسيار ناراحت شدم ديگر طاقت نداشتم معاون در حياط بود. به دفتر معاونين رفتنم و ناراحتي خود را عنوان كردم و تأكيد كردم اگر اين آقا باز شاگرد مرا تنبيه كنيد از پذيرفتم شاگردم مغدورم،‌ ديگر خسته شده‌ام تا كي بايد شاهد كتك خور اين پسر باشم. آقاي فلاني از دست اين بچه چي مي‌خواهد كه هميشه او را آزار مي‌دهد. خلاصه گفتني ها را گفتم و به كلاس رفتم. وقتي من بالا در كلاسم بودم معاون و همكارانم همه‌ي حرفهاي من را به او گفته بودند. از فرداي آن روز ديگر معاون دانش‌آموزم را تنبيه نمي‌كرد ولي هنوز به او گير مي‌داد. جعفري ديگر باكسي كاري نداشت و فقط درس نمي‌خواند بقدري حواس پرت بود كه مجبور بودم روي صندلي خود بنشانم تا هم درس بخواند و هم ديگران را اذيت نكند. هر روز كه مي‌گذشت درس او ضعيف‌تر و ضعيف‌تر مي‌شد. 
نمره‌هايش همه زير ده بود‏، نمي‌دانستم چه كار كنم. از روي بي‌تجربگي به او چند بارگفتم: اگر درس نمي‌خواني‏،‌چرا به مدرسه مي‌آيي؟ مدرسه جاي درس خواندن است نه، تا اينكه چند روز گذشت و او ديگر به مدرسه نيامد و من خيلي نگران شدم. گفتم: نكند به خاطر حرف من به مدرسه نيامده است؟ وقتي به دفتر مدرسه مراجعه كردم و علت غيبت او را پرسيدم‏، گفتند: بهتر، راحت شديم، كاش ديگر نبايد راز اين قبيل حرفها، ولي من طاقت نياوردم. موقع رفتن به خانه راهم را كج كردم تا سري به خانه جعفري بزنم. 
وقتي در زدم،‌ دختري كه روي وليچر نشسته بود، در را باز كرد. با ديدن او دلم لرزيد، او دختري ده تا دوازده ساله بود و از شباهت چهره‌اش فهميدم كه بايد خواهر جعفري باشد. آن دختر به من گفت: با كي كار داريد ها گفتم: منزل آقاي جعفري اينجاست؟ گفت : بله، شما چه كار داريد؟‌ گفتم من معلم جعفري هستم مي‌خواستم بدانم چرا جغري به مدرسه نمي‌آيد ؟ او گفت : قرار است سركار برود، پدرم به او گفته كه بايد كار كند چون درسش را نمي‌خواند. او هر روز به خاطر درس نخواندن از پدرم با كابل برق كتك مي‌خورد.
با شنيدن اين حرفها بسيار غمگين شدم و تمام اعصبانم به هم ريخت. حالا ديگر بيش تر از هميشه دلم به حال جعفري مي‌سوخت و نگرانش بودم. به خواهرش گفتم ! به او بگوييد حتماً فردا به مدرسه بيايد حيف است از الان كار كند، فردا منتظر او هستم. از او خداحافظي كردم و با قلبي پر لرزنده به خانه رفتم. ولي او نه فردا،‌ بلكه فرداهاي ديگر هم نيامد و حالا كه پانزده سال از آن جريان مي‌گذرد، وقتي به ياد او مي‌افتم قلبم به درد مي‌آيد و از خود مي‌پرسم آيا حرف من او را ناراحت كرد و يا تنبيه‌هاي معاون مدرسه و پدرش او را از درس خواندن منصرف كرد و او ديگر پا به مدرسه نگذاشت؟ 
بعدها چندين بار او را ديدم و چقدر با محبت و احترام با من سلام و احوالپرسي كرد و با همان قيافه بامزه‌اش مي‌خنديد. او گله‌اي از من نداشت و از اين بابت خوشحال بودم. 
از او پرسيدم چه كار مي‌كني؟ گفت: سركار مي‌رم. گفتم حيف نيست درس نخواندي؟ او گفت : علاقه‌اي به درس خواندن نداشتم و با همان خنده‌ي هميشگي با من خداحافظي كرد. الان بعد از پانزده سال وقتي او را مي‌بينم معتاد شده الاف مي‌گردد با ديدن او بسيار متأثر مي‌شدم و متأسف از اينكه چرا برخوردهاي يك معاون و بي‌تجربگي من او را از مدرسه گريزان كرد. هميشه فكر مي‌كنم بايد بيشتر به او رسيدگي مي‌كردم ولي متأسف ديگر فايده‌اي نداشت. 

برچسبها:

مشاهده سایر پروژه های درس آمار>>>>>
HyperLink